|
ببين مي توني چشمات و ببندي تو فكر يه روز بهاري باشي ببين مي توني واسه گريه كردن فكر چيزايي كه نداري باشي ببيني خورشيد رو تنت كشيده خط و نشون براي يادگاري وقتي دل ستاره ها مي گيره رو شونه هاي آسمون بباري دووم مي آري وقتي كه مي بيني بار تموم دنيا رو شونته از اينجا تا هر طرفي بچرخي به هر كجايي برسي خونته تا مي توني فكر خودت عزيز اين روزا هيچ كسي به فكر ما نيست از دل تنگ تو خبر ندارم اما مي دونم جاي من اينجا نيست مي رم ولي نزار كسي بفهمه نزار كسي بفهمه كه جا زدم ساده تر از اينكه تصور كني دل بزرگم و به دريا زدم اما دقيقه ها همه گم شدن روز و شبايي كه همه هدر شد شكستن و سوختن و دل بريدن تمومشون سهم قضا قدر شد |+|
مجید صالحی در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 0:40
مي خنديد زير ضربه هاي فرزندش مي ماند پشت حرفهايي كه پشت سرش زده بودند عاشقانه استوار بود با اينكه فرزندش نگاهي افقي بر بدن عمودي اش داشت آخرين نصيحت هاي پدرانه را هم به او كرد و پدر آرام آرام تمام وجودش را سردي فرا گرفت فرو ريخت و قامتش شكسته درختي شد بدون تنه تبر فرزندي لايق براي جنگل پير ! |+|
مجید صالحی در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 0:38
ازهمون روزي كه رفتي خونه سرد و ساكته خونه سرد و ساكته با يه غم هميشگي زندگي مي گذره با تموم شاديهاش ولي واي از اون دقيقه اي كه بد بياره زندگي همه دلتنگي دنيا توي سينت مي شينه همه غصه هاي دنيا تو دلت جا مي گيره مي شي قد يه قفس خونه به دوش آسمون تازه سر شكستگي روي تنت پا مي گيره حالا هر شب واسه تو يه شعر تازه تر مي گم حالا خواب از تو چشام يه عمره كه فراريه تو سرم هواي پر كشيدنه فقط همين تو دلم يه عالمه لحظه بي قراريه با خودت گفتي بري تموم مي شه در به دريت با خودت گفتي زمستون ديگه كاريت نداره از همون روزي كه رفتي خش خش نديدنت هر بلايي كه مي خواد داره سر من مياره |+|
مجید صالحی در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 0:36 بزار بارون رو تنم گریه کنه منو با چتر خودت یکی ندون من همین روزا به دریا می رسم با همین رود خونه های نیمه جون بزار بارون رو تنم گریه کنه من و تو به درد هم نمی خوریم غیر لحظه های تلخ و انتظار لحظه ی دیگه ای رو نمی شمریم اگه جنگل داره می سوزه هنوز اگه بارون هنوزم رو تنمه چتر تو بر دار و از اینجا برو این روزا وقت زمین خوردنمه |+|
مجید صالحی در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 15:22 دیگه دلتنگی بسه غروب بسه جمعه بسه نمی خوای حرفای سادمم به گوشت برسه واسه عاشق بودن و نبودنم دلیل می خوای عمریه دیوونتم بهتر از این دخیل می خوای دوباره جمعه بیاد بره نیای که چی بشه دل دیوونه من می خوای اسیر کی بشه یادته گفتی غروب بشه می آی سر قرار دوباره نیومدی ما رو گذاشتی سر کار همه ی بهونه ها بهونه ی ندیدنه دلامون هوایی دلیلمون پریدنه آدما اسمتو پشت قلکا جا می زارن چه جوری بهت بگم رو اسمتو پا می زارن از تو یه خاطره مونده یه بغل گرد و غبار چند تا گل کاغذی موند از اون همه بهار بهار دیگه خورشید به زمین و آسمون رو نمی ده دیگه هیچ گلی به عشق باغبون بو نمی ده آسمون یه جایی اون بالا به بن بس می رسه لونه ی کبوترا به چند تا کرکس می رسه به خدا هوای کوچه های شهرمون پسه به خدا این همه سختی واسه اومدن بسه خورشید دلامونو میون ابرا جا نزار دوباره منتظرم جمعه غروب سر قرار |+|
مجید صالحی در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 17:48 بازم یه خبر خیلی بد تازه داشتیم به ندیدن یه دوست عادت می کردیم که خبر از دست دادن یه دوست دیگه داغمونو تازه کرد کسی که قالب این وبلاگ و مدیون اونم و با تمام وجود دوسش داشتم . اما از قدیم گفتن : ما ایرانی ها همه مرده پرستیم و تا وقتی که کسی رو داریم قدرشو نمی دونیم تا روزی که از دستش بدیم می فهمیم مهیار خانیان عزیز همیشه به یادت هستم و با خاطراتت زنده ام به من ميگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي بمير ، ميميرم... باورم نمي شد... فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير...! سالهاست در تنهايي پژمرده ام... - کاش امتحانش نمي کردم |+|
مجید صالحی در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 17:36 |
|