آرام دفترم راباز کردم . خودکارم را از میان آن برداشتم وبدون توجه به دو و بر خود
مشغول نوشتن شدم اما بعد از مدتی تمام آنچه را که نوشته بودم را خط زدم و دوباره
به فکر فرو رفتم تا از چه بنویس تا به مزاق عده ای خوش بیاید. حتی دریغ از یک
کلمه .
آرام آرام سرم را روی دفتر گذاشتم . چشم هایم می سوخت به گونه ای که دیگر یارای
نوشتن نداشت .
از سر شب چیزی مرا به سمت خود می خواند اما آن چیز خواب نبود گرچه خستگی
تمام مرا در بر گرفته بود . چشمانم را بستم و سرم را از روی کاغذ بلند کردم . قلم
را در دستانم احساس می کردم که التماس نوشتن داشت .
پس من هم نوشتم از چیزی که تنها وتنها باب میل خودم بود و با ذوق هیچکسی
سازگار نبود .
خونه ی ما یه گوشه بود
خرابه بود و بی نیاز
کسی سراقش نیومد تا وقتی که
بارون نشست رو پشت بوم
سقف خونه
خراب شدو ما همه مردیم و
همه تموم شدیم
هنوز صداي خسته مو به لحظه هات هديه مي دم
براي تسكين غمم به بي كسيت تكيه مي دم
دووم بيار دووم بيار اين شب آ خر غمه
زخماي لب بسته ي شب يه عمره با ما محرمه
سکوت شب نعش منه ترانه هام رد وطن
این نت خاکستر و با سلیقه ی خودت بزن
نگو منم باید برم اینجا سکوت رفتنه
اول این خیابونا آخر جاده منه
بالا تر از سياهي چشماي تو كه رنگي نيست
بزار بگن دلش پره دل كه واسه قشنگي نيست
دلم از آسمون پره هر چي دلش مي خواس نوشت
نزار به پاي سادگيم بزار به پاي سرنوشت
