ببين مي توني چشمات و ببندي
تو فكر يه روز بهاري باشي
ببين مي توني واسه گريه كردن
فكر چيزايي كه نداري باشي
ببيني خورشيد رو تنت كشيده
خط و نشون براي يادگاري
وقتي دل ستاره ها مي گيره
رو شونه هاي آسمون بباري
دووم مي آري وقتي كه مي بيني
بار تموم دنيا رو شونته
از اينجا تا هر طرفي بچرخي
به هر كجايي برسي خونته
تا مي توني فكر خودت عزيز
اين روزا هيچ كسي به فكر ما نيست
از دل تنگ تو خبر ندارم
اما مي دونم جاي من اينجا نيست
مي رم ولي نزار كسي بفهمه
نزار كسي بفهمه كه جا زدم
ساده تر از اينكه تصور كني
دل بزرگم و به دريا زدم
اما دقيقه ها همه گم شدن
روز و شبايي كه همه هدر شد
شكستن و سوختن و دل بريدن
تمومشون سهم قضا قدر شد
|+|
مجید صالحی در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 0:40

